دیوونه ی شعر ، منم

When I Die...Don t Cry... Just,LooK At The Sky... & Say...GoOodbyeee

دلتنگی

سلام به همه ی دوستان

خیلی وقته وبلاگ آپ نشده ، خیلی وقته از کیانا خبری نیست ، خیلی وقته ...

یادمه پیارسال و سال قبلش ، همین موقع ها وقتی ساعت 12 میشد ، اولین کسی که بهم تولدمو تبریک میگفت ، کیانا بود . خیلی خوشحال میشدم . حتی اگه هیچکس بهم تبریک نمیگفت ، به خاطر کیانا خوشحال بودم .

اما خیلی وقته از اون ماجرا میگذره ، خیلی وقته از کیانا بی خبرم . نمیدونم کجاس ، نمیدونم چی کار میکنه ، نمیدونم .... . دلم خیلی گرفته از نبودنش . نمیدونم چرا رفت .

هرجا هست ، امیدوارم خوشحال و موفق باشه . هنوزم به یادشم و میدونم شماها هم فراموشش نکردین.

کیانا ، همیشه تو خاطرم هستی  .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:31  توسط امید 

دوباره ...

سلام به همه دوستان عزیز ، خوبین ؟ خوش میگذره ؟

منم مثل کیانا دارم بعد چند ماه آپ میکنم و خوشحالم که هنوزم در کنار کیانا و شما

دوستان گلم حضور دارم  .قبل از این که مطلب اصلی رو قرار بدم میخوام یه چیزی بگم .

البته شاید خودتون بدونین ولی مرورش هم ضرر نداره .

همیشه قدر چیز هایی که دارین رو بدونین ، حالا هرچی میخواد باشه ، به خصوص اگه انسان باشه .

فرقی نداره ؛ دوست ، پدر ، خواهر .... . سعی کنین تا هستن قدرشونو بدونین و خدایی نکرده

یه موقع دیر نشه .

غنچه با دل گرفته گفت

زندگی ؛ لب زخنده بستن است

گوشه‌ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است 

با زبان سبز راز گفتن است 

گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه 

باز هم به گوش می‌رسد 

تو چه فکر می‌کنی

کدام یک درست گفته‌اند 

من که فکر می‌کنم

گل ، به راز زندگی اشاره کرده‌است  

هرچه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

 بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است

>> راز زندگی ، قیصر امین پور <<

تا آپ بعدی فعلا بای .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 1:3  توسط امید  | 

از نو

 سلام

امروز میخوام بعد از نه ماه اپ کنم .

قبلا اپ کردن واسم مثه آب خوردن بود اینقدر حرف داشتم ...تازه خیلی وقتا همشو نمی نوشتم ...دلم بحال چشای خوشگلتون می سوخت.

اما الان...

فکر کنم اگه کل چیزای توی مخمو جمع کنین ...یه خطم نمیشه .

الان نه دیگه خبری از دیوونه بازیه

نه دیگه اون داداشای قدیمو ابجیاشون...که اخر پستا ازشون تشکر میکردم .

راستی همگی خبردار شدین دیگه؟اینکه مصطفی رفت خونه بخت !

خلاصه دیگه این خوشیا تموم شد.

حالا یا بی معرفتی از من بوده یا از اونا .

دیگه نیست.

الان فقط امید و من هستیم که واسه همیشه هستیم.

از همون اولشم همینطور بوده. 


خب بهتر نیست اسم وبلاگ و تغییر بدیم ؟اخه دیوونه شعر،منم ...امید که دیوونه شعر نیست.اصلا امید که دیوونه نیست .

عوضش میکنم .

میخوام اخرین دیوونه بازیمو بذارم . دیگه چیزی نمی نویسم (منظورم شعره). البته هیچ نضمینی نیستا!


نه میدونم که تو کسیتی
نه میدونم که کجایی
من فقط اینو میدونم
که تو واسم تکیه گاهی
که تو معصومی، خدایی
تو فرشته ای تو ماهی
تو مثه یه ارزویی
تو همیشه تک صدایی
من چیم ؟
من هر چی که باشم
از تو دورم باتو نسیتم
هرکجا که من نشستم
با تو نیستم
با تو هستم ؟
همه شب گریه و زاری
همه روز میخ به دیوار
من فقط همینو دارم
پس میگم
خدانگهدار

الان پدرام (نمیشناسین)بعد از مدت ها به یاد قدیما سی اف زده قبلا کم کم ده نفر بودیم اما الان فقط سه نفریم .

بای تا های.


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 3:58  توسط کیانا  | 

عید . . .

با سلامی متفاوت به همه ی دوستان عزیز .

متفاوت ؟! بله . چرا ؟! چون عیده .

من و کیانا هردمون فرا رسیدن سال جدید را به شما عزیزان تبریک میگیم و سالی خوب همراه با

سلامتی و موفقیت را برایتان آرزومندیم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 3:0  توسط امید 

تولد........

سلام به همگی

خوبین ؟ من که خیلی خوبم . چرا ؟ چون تولده . تولد کی ؟ درسته . کیانا

کیانا جان از صمیم قلب تولدت رو تبریک میگم . امیدوارم به هر آرزویی که داری برسی .

همگی زود باشین تبریک بگین  زودددددد

و در آخر این جمله رو تقدیم میکنم به کیانا عزیزم هرچند که کوتاه ِ

بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست

 قشنگ ترين روزم روز شکفتنت

تولدت مبارک


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:46  توسط امید  | 

در کنار رودخانه

سلام به همه دوستان گل .

خوبین ؟ خوش میگذره ؟ سلامتین ؟

من که مریض شدم . البته بودم و الان خداروشکر خوبم . حتما مواظب خودتون باشین .

 جا داره که از کیانا عزیزم تشکر ویژه ای کنم که خیلی بهم لطف داره . وقتی مریض بودم خیلی بهم

محبت کرد و روحیه داد . در وبلاگ هم عنوان کرد . خلاصه خیلی برام عزیزه و خیلی دوسش دارم  .

از بقیه دوستانی هم که به یاد من بودن تشکر میکنم  .

و اما،...اصل مطلب :

در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر

روز، روز آفتابی است

صحنه ی آییش گرم است

سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد

آسوده می خوابد،در کنار رودخانه

در کنار رودخانه من فقط هستم

خسته ی درد تمنا

چشم در راه آفتابم را

چشم من اما

لحظه ای او را نمی یابد

آفتاب من

روی پوشیده است از من در میان آبهای دور

آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا

از درنگ من ، یا شتاب من

آفتابی نیست تنها آفتاب من

در کنار رودخانه

چگوارا:آزادی،بیش از همه از دست کسانی ضربه میخورد که برای رسیدن به آن کوتاهترین مسیر را

انتخاب میکنند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط امید  | 

ندای مجنون کور

سلام ،خوبین؟ شما هم میگذرونین؟ نه...چه خوب ،دارم سعی میکنم همین کارو کنم !

اینروزا تنها و مسخره ترین کلمه ای که مرتب تکرار میکنم اینه که :نکنه اینجوری شه ... نکنه نامردی باشه ...نکنه اشتباه میکنم ،شاید دروغه!شاید راسته!امکان داره نشه؟ یعنی چی میشه ؟ دیگه از این شاید ها و نکنه ها خسته شدم مسخره ست فکر کنم نصف عمر رفت ...البته ...

راستی میدونستید امید سخت مریض شده؟ از وقتی فهمیدم خیلی ناراحتم ...اخه خیلی تبش بالاست!

دعا کنید بهتر شه !

امید یکی از بهترین دوستای منه که واقعا مثه یه داداش دوسش دارم ،یه پسر خوب و مهربون

شاید باور نکنید ولی بجز یکبار که الان دیگه ناراحت نیستم دیگه منو ناراحت نکرده !

هرکاری که میخواد انجام بده قبلش میسنجه ببینه درسته یا نه ؟! خوبه یا بد !

خلاصه اینکه خیلی گله


راستی یکی از دوستای تقریبا قدیمی(نه اونقدرا)من تقریبا برگشته ،فکر کنم بشناسینش البته بازدید کننده های قدیمی باید بشناسن ،منظورم هادیه،این هادی که من واقعا از دستش ناراحت بودم یروز اومد یه شعر گذاشت و اخرش گفت خداحافظ ...به سلامت .

ولی خب چند روز پیش دوباره بلاگ زد که البته خودم باعثش شدم وگرنه هادی و این کارا؟عمرا!

بعد از مدت ها دارم بازم مینویسم !اونم توی بلاگ خودم !

یچیزایی توی سرمه میخواستم بنویسمش بعد بیام اونو بذارم که گفتم بیخیال فعلا بریم برسیم به این ندای مجنون کورمون که انگار بد دل پری از لیلیش داره ،اخه لیلی خسته تر من،یه نگاهی هم به این بیچاره بنداز که درسته تورو نمیبینه ولی تو که دیگه اونو میبینی!


ندای مجنون کور

اینجا دیگه جایی برای من نمونده
منن میرم تو داستانا ، شاید لیلی تنها مونده 



لیلی خستهٍ تر من
وجودم پرشده از تو
تو بمون تا من بخونم
از عطر پیراهن تو
لیلی افسوس که دورم
لیلی افسوس که من کورم!
لیلی من خسته تر میشم
اگه تو بری از پیشم
لیلی من اواز تو رو
واسه شب هام نمیخوام
روزایی که افتاب روز ،پوست تنتو...
سوزونده من نمیخوام
لیلی آواز تو رو روی برگا مینویسم
تو بخون از روش دوباره
شاید از نو بنویسم !
لیلی اواره من
لیلی  مجنون منم من
اگه من تو رو ندیدم
اخه من ،همینم

لیلی من نایی ندارم
تو بیا تا من دوباره
از نو نهال بکارم 


بابای


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:38  توسط کیانا  | 

علی اسفندیاری

سلام به همه بازدیدکنندگان گل وبلاگ .

خوبین ؟ فصل پاییز تا الان چطور بوده ؟ امیدوارم خوب بوده باشه .

مدتی بود آپ نکرده بودم . اینبار یک شعر قشنگ از علی اسفندیاری میگذارم

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم

وامانده در عذابم انداخته است

در راه پر مخافت این ساحل خراب

و فاصله است آب

امدادی ای رفیقان با من

گل کرده است پوزخندشان اما

بر من

بر قایقم که نه موزون

بر حرفهایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون

در التهابم از حد بیرون

فریاد بر می آید از من

در وقت مرگ که با مرگ

جر بیم نیستی و خطر نیست

هزالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست

با سهوشان

من سهو می خرم

از حرفهای کام شکنشان 

من درد می برم

خون از درون دردم سرریز می کند

من آب را چگونه کنم خشک

فریاد می زنم

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست

یک دست بی صداست

من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم

فریاد می زنم .

چگوارا : رسالت یک انسان برای رسیدن به آزادی در صف ایستادن نیست بلکه بر هم زدن صف است . 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:9  توسط امید  | 

عید فطر مبارک

سلام خوبین ؟


عید فطر مبارک ،نماز روزه هاتون قبول

خیلی وقته دیوونه بازی نذاشتم امشب  دو تا میذارم .


نیمی قلب او

امروز سرد تر از دیورز
نگاه ها در هم امیخته شد
باز هم ان نگاه سرد هرروز
به چشمهایش خیره شد
او هرگز نخواهد فهمید
راز ان نگاه هارا را
ان صدایی که میگفت
می ایم، ولی نه حالا
خسته از این بی خبری
میکشد نقش قلبی هررزو
قلبی که نیمی ندارد
نیم دیگرش مال اوست
ولی کجاست؟
روی ان نرگس شب ؟
یا در ان چشم سیاه؟
باز میاد ولی
ان روز که نیست دیگر تورا
که نگاهش میکنی
با دلی سنگین و سخت
تو سلامش میکنی
می اید ولی نه زود
دیرتر از ...
و تو خوشحال از اینکه

نیمی دیگر قلبت را میبینی


گله ای نیست

گله ای نیست تو برو
من با یاد تو خوشم
اگه اسمون بباره
من بازم خیس نمیشم
گله نیست تو برو
میدونی دوست دارم
اگه بازم نباشی
من واست گل میارم
مثه هر روز باز میام
گلارو جمع میکنم
واسه دیدن تو من
روزارو برعکس میشمارم
وای اگه بازم تو نیای
من میپوسم دفن میشم
توروخدا بگو میای
تا من دوباره زنده شم


فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:36  توسط کیانا  | 

سرود کار

سلام خوبین ؟

چه خبر؟

چند وقت پیش رفته بودم نمایشگاه چند تا کتاب بخرم گله داشتن که کسی زیاد استقبال نمیکنه

دخترا(به پسرا کاری ندارم )یخورده کتاب بخونین!

این شعرم واسه محمد علی بهمنی هستش که کتابشو خریدم .



سرود کار


دست تو زخمی
دست من پینه
تو داس خشمی
من پتک پینه

بازو به بازو
در فصل پیکار
با خشم کینه
با پرچم کار

باید دوباره برزگر شد
باید دوباره کارگر شد

باید درو کرد
باید که کوبید
باید دوباره
از ریشه رویید

نان من از تو
نان تو از من
جان من از تو
جان تو از من

پرواز با هم
اواز با هم
ازادگی را
اغاز با هم

داس تو تیز پتک من محکم 
نیرو بگیریم از بازوی هم
این کارخانه محتاج کار است
این مزرعه محتاج بذر است

باید درو کرد
باید که کوبید
باید دوباره
از ریشه رویید 


شکسپیرم گم شده ببخشید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 16:46  توسط کیانا  | 

برخورد ...........

سلام به همگی .

خوبین ؟ خوبین یا بهترین ؟

دیگه خلاصه ببخشید اگه دیر شد . قبل از اینکه برم سراغ شعر یک نوشته از کیانا راجع به داستان میگذارم : ((بچه ها من نمیتونم ادامه بدم داستانو چون خیلی مونده و میدونم که تا مهر ادامه داره و وقتی مدرسه ها شروع شه من دیگه نمیتونم تایپ کنم و شما از این هم بیشتر تو خماری میمونین ))

و حالا یک شعر دیگر از سهراب سپهری :

نوری به زمین فرود آمد

دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم

از کجا آمده بود

به کجا می رفت

تنها دو جاپا دیده می شد

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

ناگهان جاپاها براه افتادند

روشنی همراهشان می‌خزید

جاپاها گم شدند

خود را از روبرو تماشا کردم

گودالی از مرگ پر شده بود

 و من در مرده ی خود براه افتادم

صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم

شاید از بیابانی می‌گذشتم

انتظاری گمشده با من بود

ناگهان نوری در مرده‌ام فرود آمد

و من در اضطرابی زنده شدم

دو جاپا هستی‌ام را پر کرد

از کجا آمده بود

به کجا می‌رفت

تنها دو جاپا دیده می‌شد

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

قطعه ای کوچک و زیبا در یکی از شعر های چگوارا : هستی همين است و قاعده قصه همين.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:42  توسط امید  | 

پاداش ! ...........

یه سلام به گرمی تابستون  .

چطورین ؟ خوبین ؟ چه خبر ؟ خوش میگذره ؟

خب بریم سراغ اصل مطلب که یه شعر از سهراب سپهری هست .

گیاه تلخ افسونی 

شوکران بنفش خورشید را

در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم

و در آیینه ی نفس کشنده ی سراب

تصویر تو را در هر گام زنده تر یافتم

در چشمانم چه تابش ها که نریخت 

و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت

آمدم تا تو را بویم 

و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم

غبار نیلی شب ها را هم می گرفت

و غریو ریگ روان خوابم می ربود

چه رویاها که پاره نشد 

و چه نزدیک ها که دور نرفت 

و من بر رشته ی صدایی ره سپردم

که پایانش در تو بود

آمدم تا تو را بویم 

و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم

دیار من آن سوی بیابان هاست

یادگارش در آغاز سفر همراهم بود

هنگامی که چشمش بر نخستین پرده ی بنفش نیم روز افتاد

از وحشت غبار شد

و من تنها شدم

چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت 

و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد

آمدم تا تو را بویم

و تو گیاه تلخ افسونی  

به پاس این همه راهی که آمدم

زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم .

کوتاه از چگوارا : بیا بگذریم از راه های بی نقشه . 

 

رمان رو در ادامه مطلب بخونید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:1  توسط امید  | 

دیر شد میدونم

سلام خوبین؟

حتما الان دوس دارین منو خفه کنید...

ولی حیف نمیتونید.


Sometimes it's hard to write the words
بعضی وقتها نوشتن حرفهایی


That you, my dear, should see
که تو عزیزترینم باید ببینی سخت میشه


Every moment
در تمام لحظه ها



I'm thinking of you
من دارم به تو فکر می کنم
But you're many miles away
اما تو مایلها از من دوری


. . . I Will Always Remember
من همواره به یاد خواهم آورد



. . . All the Beauty and the Grace
همه ی زیباییها و دلرباییها را



. . . For all the times I needed you
برای تمام وقتهایی که بهت نیاز داشتم
. . . And you were there for me
و تو به خاطر من حضور داشتی


. . . For all the times you sent your
برای تمام دفعاتی که تو عشقت رو



. . . Love to me across the miles
از مایلها فاصله برام فرستادی


. . . I'm with You Daily, Following You Close
من هر روز با تو هستم . از نزدیک تعقیبت میکنم


Your Deepest Thoughts
ژرف ترین افکارت

Your saddest woes
اندوه بار ترین غمهات


I Am Your Goodness

من سرشت پاک توام


. . . I Am Your Soul

من روح و روانتم


Love Me Dear

منو دوست داشته باش عزیزم


. . . I Love You Unconditionally

من بدون هیچ قید و شرطی دوستت دارم


از sue.sun ممنونم چون من این شعرو از دفتر شعر سایت 98ia کپی کردم که ایشون گذاشته بودن .


بریم سراغ رمان این رمان تموم شه هم من راحت میشم هم دوباره بلاگم میشه بلاگ شعر





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:28  توسط کیانا  | 

قلبم رو پس میگیرم .............

سلام به همگی

خوبین ؟ چه خبر ؟ هوا ؟ آره خیلی گرمه . تازه حالا مرداد مونده

بیشتر از این سرتونو درد نمیارم .........


گفتی فردا همه چیز درست میشه

گریه نکن . اشک نریز

وقتی بیدار میشی

من هنوز آنجام

وقتی بیدار میشی

با ترسهات مبارزه میکنی

حالا قلبم رو پس میگیرم

عکسهاتو رو زمین میگذارم

خاطره هام رو پس میگیرم

دیگه طاقت ندارم

از شدت گریه اشکهام خشکید

حالا که رو به روی گذشته قرار گرفتم

و عشقی که به من داشتی

فقط کمی بیشتر زمان لازم بود

کمی بیشتر تا ببینم

اون نوری که زندگی بهت میده

و اون آزادی رو

حالا قلبم رو پس میگیرم

عکسهاتو رو زمین میگذارم

خاطره هام رو پس میگیرم

دیگه تحملش رو ندارم

از شدت گریه اشکهام خشکید

اون عشقی که به من داشتی

اشکهام رو ناپدید کرد  

در آخر سخنی از چه گوارا :

دستانم بوی گل میداد . مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند . اما هیچ کس فکر نکرد که شاید

یک گل کاشته باشم .



ادامه رمان رو در ادامه مطلب بخونید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 3:46  توسط امید  | 

رمان

سلام خوبین ؟

چه خبر؟

چرا این رمان تموم نمیشه ؟


...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:19  توسط کیانا  | 

دیوونه شدم بس گفتم دوست دارم

سلام خوبین ؟

چه خبر؟

این چند روز زیاد حالم خوب نبوده پس اتفاق خاصی هم نیفتاده جز مریضی و ...


بریم سراغ رمان 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:55  توسط کیانا  | 

رمان دوستت دارم 4

سلام خوبین؟

ببخشید دیر شد ولی من قصد ادامه تایپ نداشتم ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:11  توسط کیانا  | 

شروعی تازه

با سلام به تمام بازدیدکنندگان عزیز وبلاگ
امیدوارم حالتون خوب باشه و در این روز های گرم تابستان لبخند بر روی لبهایتان جاری بوده باشه .من امید هستم داداش کیانا یخورده کیانا رو از شما بیشتر میشناسم شما هم خوب میشناسین ولی نه مثه من کیانا داداش زیاد داره منم یکی از اونام .  قبلا هم بلاگ نویس بودم ولی اونجا بیشتر فصل به فصل بروز میشد و تصمیم گرفتم بیام اینجا . نویسندگان قبلی خوب بودن و من سعی میکنم از نویسنده های قبلی بهتر باشم و به حرف کیانا گوش بدم و اذیتش نکنم   دیوونه ی شعر نیستم ولی شعر دوست دارم البته بیشتر سبک نو. البته یک خبر میخواستم بگم که غزل دیگه نویسنده بلاگ نیست  و در نهایت این آپ را میخوام با یکی از اشعار سهراب سپهری به اتمام برسونم .  
 در بیداری لحظه ها
پیکرم کنار نهر خروشان لغزید
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گیج مرا برچید و پرید
ابری پیدا شد
و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشید
نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد
وخطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختی تابان
پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید
طوفانی سر رسید
و جاپایم را ربود
نگاهی به روی نهر خروشان خم شد
تصویری شکست
خیالی از هم گسیخت
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:20  توسط امید  | 

رمان دوستت دارم 3

سلام خوبین؟

فقط اومدم فصل سوم رمان دوستت دارم رو بذارم .

این رمان شاید اولاش به نظر بعضی ها زیاد جالب نباشه ولی ...

شاید چند روزی برم سفر ...

نمیدونم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:14  توسط کیانا  | 

دوستت دارم 2

سلام خوبین؟

امروز میخوام فصل دوم رمان دوستت دارم رو بذارم .

سایت 98 هم درست شد و این خیلی خوبه .

خوب دیگه چیزی ندارم بگم .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:29  توسط کیانا  | 

رمان دوستت دارم

سلام خوبین؟

دوباره مثل تابستون سال پیش شبا خوابم نمیبره!

البته مقصر خودمم ...

این چند روز خودمو با فیلم ،بیرون،خونه عمه،دیوونه بازی،کلاس و ...سرگرم کرده بودم و حالا نمیدونم روز های اینده رو چیکار کنم ؟

شاید ...

بیخیال نمیدونم

البته الان یعنی از دیروز برای اینکه کمتر حوصله ام سر بره رمان تایپ میکنم .

این رمان رو برای بچه های سایت 98 تایپ میکنم و اینجا هم میذارم .

اگه دوس دارین میتونین بخونین.

سرگذشت یک دختر به اسم سوسن .

فصل اول رو امشب میذارم .

بای



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 4:9  توسط کیانا  | 

با این روش با یاهو مسنجر خود لاگین شوید

messenger -> preferences -> connenction -> connect via a proxy server -> HTTP proxy

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 23:25  توسط کیانا  | 

روز مادر مبارک

این چه وضیه؟؟

خیلی خوب شد که من حق رای نداشتم

...

سلام خوبین؟

                      .روز مادر به همه مامان ها علی الخصوص مامان خودم مبارک .

                       

میخوام یه دیوونه بازی بذارم

که اصلا ربطی به روز مادر نداره

اسم هم نداره

همه حرفامو زدم

گریه هام امون نداد

تا بگم اخریشو

وای که چقدر تورو میخوام

همه حرفامو زدم

تا بگم این یکیرو

این که فقط سه تا مونده

تا بگیرن از تو منو

همه چیز به سر رسید

داستان ما به اخر رسید

مثه همه ی داستانا

لیلی به مجنون نرسید

همه ادما خوندن

حرفامو از چشام ربودن

فقط دیدن رنگ سیاهی

که داشت یه راهی

همه گفتن تموم شد

لیلی ما حروم شد

نفهمیدن که من هنوز

هستم به یادت شب و روز

سه تا میره تموم میشه

بهار ما خزون میشه

لیلی ما حروم میشه

به لیلی گفتن بشمار

تا سه به مجنون میرسی

نفهمیده گولش زدن

داستان ما به سر رسید

حالا قرن ها میگذره

لیلی ما خسته شده

درا بروش بسته شده

مجنون ما عاقل شده

لیلی اواره شده

فقط مونده سه روز تا که

دیگه اینجا نباشه

مجنون ما تنها میشه

با غصه ها رفیق میشه

فکر نکنی من بهترم

از همه داغون تر منم

سه روز که سهله میدونم

من یه روزه تو گور میرم

من این دیوونه بازی رو به سه صورت نوشته و تموم کرده بودم که این یکیو واسه شما گذاشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:25  توسط کیانا  | 

وای از اون روزی که من دوباره بی تو بمونم

سلام خوبین؟مناظره خوب بود؟

خوب امتحانا تموم شدو من راحت شدم البته چند روزی میشه که تموم شده

چند روز پیش داشتم اپ های قبلی رو میخوندم متوجه شدم که من دیگه مثل  ثبل اپ نمیکنم

قبلا اخر  اپ ها معمولا از همه تشکر میکردم و سخنی هم از شکسپیر میگذاشتم ولی الان...

امروز میخواسم به شیوه ی قبل اپ کنم

این اپ در مورد شخص خاصی نیست ولی میخوام یک شعر بندری که همین امروز خوندم رو بذارم خودم هم نمیتونستم کلمات رو خوب تلفظ کنم و از روی متن انگلیسیش میخوندم برای شما هم به هر دو صورت میذارم تا بهتر بتونید بخونید

این شعر از ابرهیم منصفی است من میشناختمش ولی زیاد شعراشو نخونده بودم امروز کتابشو توی اتاق نینا دیدم گفتم یکی از شعراشو براتون بذارم

 

گل سفید مریم                       

1ت گل سفید مریم،م سیا مث پرستو          

2ت بهاری از لطافت،م درخت گیش بدبو

3ت تبارت از ستارن،م یه شمع نیمه روشن

4ت رها مث پرنده،م توی قفس اهن

5ت کلم عاشقنه،ت بهار جاودانه

6م از ای که یارم ای ت،انو امزدن جونه

7ت یه روز و روزگاری،زیر بارن بهاری

8وا یه دل توی دو سینه،مث ما نهسته یاری

 

To gole safide maryam me siya mese parastu1

 

To bahari az ltafat me ya sderaxte gise badbu2

 

To tabaret az setaran me ya same nim rosan3

 

To raha mese paranda me tuye qafasse ahan4 

 

To kalome asheqona to bahare javedona5

        

Me az ike yaromey to a now omzaden javona6

 

To ya ruzo ruzegari zire barone bahari 7         

   

Va ya del tuye do sina mese ma nahasta yari8

       

 

بهتون حق میدم معنی بعضی قسمت هارو ندونید واسه منم نینا معنی کرد

سخنی از ویلیام شکسپیر

از دست دادن امید های پوچ و ارزو های محال خود موفقیت و پیشرفت بزرگی میشود

 

بهترین کار اینه که از همه  ی کسایی که میان وبم تشکر کنم و شخص خاصی رو اسم نبرم     

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:11  توسط کیانا  | 

ظاهر آراسته کن تا که نشینی بر دل

سلام دوستای خوب و بد

امیدوارم خوب باشین.خوبن نبودین به من چه؟

اصلا حال خوشی ندارم با خودم هم درگیری دارم .توی فصل امتحانا هم هستیم.پس اومدین اینجا بدون نظر نرین که من میدونم و شما.

الانم از توی کافی نت دارم آپ میکنم.یه پسر فضول هم هی سرک میکشه ببینه من دارم چه غلطی میکنم.

این جماعت چرا اینقدر بیچارن و فضول و ندید بدید.

داریم از موضوع پرت میشیم.میخوام درباره ی ظاهر افراد بنویسم.

چند روز پیش یکی از دوستام میگفت سهیلا(دوستمون)اینقدره مومن و دختر خوبیه.من گفتم نه نیست.

آخه سهیلا از اون دخترای پسرباز و دربه در و لباس ضایع پوش و خلاصه ظاهرش خیلی زننده هستش.

دوستم میگفت به ظاهرش نگاه نکن نماز میخونه و ...............

من براش یه مثال زدم.گفتم من یه سیب گندیده به تو میدم و میگم اینو بخور .میخوری؟گفت نه.گفتم چرا؟گفت گندیدس.گفتم سهیلا هم گندیدس.

البته میگن نباید با ظاهر آدما دربارشون قضاوت کرد.ولی من میگم ظاهر هر شخص نشانه ی شخصیت و اخلاق و رفتار اونه.

من خودم نماز نمیخونم.راستشو میگم چون اهل دروغ نیستم و کاری که نکنم نمیگم میکنم.بهر حال من نماز نمیخونم.حالا خوبه یا بده.ولی ادعای مومن بودن و این جور چیزارو ندارم.چون نیستم.من میدونم ما مسلمونیم و باید نماز بخونیم ولی من نمیخونم.به خودم مربوط میشه دلیلش.

من یه دوس پسر داشتم که عکس روی شناسنامش با ریش بود.ولی همیشه موی صورتشو کامل اصلاح میکرد.بهش گفتم چرا عکس شناسنامت اینجوره.گفت یه موقعی واسه کاری ، اداری لازمه.من از این دوروییش خوشم نیومد و یواش یواش باهاش به هم زدم.

از آدمای دورو متنفرم.میگن دشمن مرد بهتر از دوست نامرد است.

خب دیگه خودمم زیاد ندونستم چی نوشتم اگه شما هم نفهمیدین بی خیال.فصل امتحان و درس خوندنه.زیاد نمیشه اومد تو نت.

دنیا خیلی قشنگه ها.مثه من باشین و دور و بر غصه و غم نرین.

با شادی زندگی کنین که دنیا بقا نداره.چقدر پندتون دادم.

بای تا بعدها........................

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:23  توسط کیانا  | 

بارون واسه تو پاکی نمیاره ، سیل هم جلو بدی هات کم میاره

سلام خوبین؟

چه خبر؟

راستی من امکان داره یه کدت نباشم امتحانام داره شروع میشه و من نمیتونم بیام نت غزلم امتحان داره ولی من بهش میگم که اپ کنه ...

با یه دیوونه بازی اومدم

خودم دوسش دارم

ولی فکر نکنم شما خوشتون بیاد


بارون گناه

این تو بودی که با من حرف زدی

بعد از دفتر خاطرهات منو خط زدی

این تو بودی که نگات اتیش به جونم انداخت

گرمای اون اتیشو من دیگه اما نمیخوام

چون...

این تو بودی که منو تو قصه ها گم کردی

منو با یه مشت دیو سیاه تنها یه جا ول کردی

این تو بودی که همش میگفتی دوستم داری

باور کردم چون گفتی دست روی قران میذاری

ساده بودم ...

این تو بودی که یروز منو از غصه ها دور کردی

ولی بعد با دست خودت منو تو اونا غرق کردی

این من بودم که به حرفات گفتم اره

قلبمو دادم بهت با یه اشاره

این من بودم که به حرفات شک نکردم

هرکی گفت تو بدی من بهش پشت کردم

تو هم شدی مثه من...

پشت کردی به منو به همه خوبی های من

گفتی میری جایی که اسمون اونجا گریه کنه

من میدونم چرا...

تا اسمون بدی هاتو پاک کنه

اخه خوش خیالی هم حدی داره

دیوونه، سی هم جلو بدی هات کم میاره

ولی من ...

من میرم جایی که اسمونش افتابی باشه

روزا افتابی و شبا مهتابی باشه

اخه من گناهی ندارم که بخوام پاکش کنم

پس میرم جایی که بارون گناهت نباشه



بابای

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:5  توسط کیانا  | 

من بی تو

ماهی کوچک و  قرمزی بودم

تنها ، اماخوشبخت

در زندان کوچکی به نام تنک

شاد بودم

چون تو در کنارم بودی

تو رفتی و من حیران مانده ام که چه کنم؟

بی تو من نمی توانم زیستن را

تو آب درون تنک بودی.

بی تو پیداست سرنوشت من.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:26  توسط کیانا  | 

نیستی،اما به یادتم

سلام

چطورین دوستای مهریون؟

کیانا سرش شلوغ پلوغه نمی تونه آپ کنه .گفت من آپ کنم.

راستی نازنینا اگه من به وبتون نمیام دلیلش اینه که کیانا گفته نرو.

یه خورده از خودم بنویسم:

چند روز پیش تو راه مدرسه یه پسر اومد بهمون متلک بگه یهو دهنش باز موند و نتونست حرف بزنه.نگو پسره لکنت زبان داره و منم قبل از حرف زدنش زل زدم تو چشاش و بیچاره لال مونی گرفته.

خلاصه هم اون ضایع شد و هم ما حسابی خندیدیم.

اگه آمار درست و حسابی بگیرن فکر کنم کشور ما توی داشتن پسرای دخترباز و بیکار اول بشه توی دنیا.

بیشتر پسرا هم انگار گاو موی سرشونو لیس زده وموهاشون به قول خودشون فشن شده.ولی ما بهشون میگم زبون گاو لیسیده.

خب از پسرا گفتیم حالا بریم سراغ دخترا:

درسته منم دخترم ولی بعضی از دخترا هم اینقده لوس و جلف هستن که پسرا جز دنبال اینا افتادن چاره ای ندارن.با قر کمر و ناز و عشوه هوش از سر پسرا می برن.البته لباسای تنگ و مسخرشونم یادمون نره.

دختر هست هنوز ده سالش نشده از یه عروس بیشتر آرایش کرده و خودشو آب و رنگ مالیده.پسرم هست که با زیر ابروگرفتن و موی دخترانه و .................روی هر چی دخترو کم کرده.

حالا چرا اسم این آپمو نیستی، اما به یادتم گذاشتم.

خواستم بگم کیانا اگر چه نیستی ولی من به یادتم.خودش میدونه که دروغ نمیگم و خیلی خیلللللللللللللللللللللللللللللللللی دوسش دارم.چون خیلی ماه.

نتیجه گیری:ساده بودن و خوش تیپ بودن از همه چی بهتره.دخترا دختر باشن و پسرا پسر.والسلام آپ من تمام

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:8  توسط کیانا  | 

من یخ هستم

من یخ بودم

و تو آتش

و من مشتاق به تو رسیدن

آرزویم بهترین و آخرین و نهایت آرزوهایم به تو رسیدن بود.

ذره ذره

قدم قدم

آهسته به سوی تو آمدم

چقدر شوق داشتم

هر چند هر چه به تو نزدیک می شدم از تنم می سوخت

اما شاد بودم

چون داشتم به تو می رسیدم

لحظه ای که به تو رسیدم

ذره ای از من باقی بود

خواستم ترا در آغوش گیرم

اما تمام تنم آب شد

و فنا شدم.

 

این شعر خودم بود.البته نمیدونم شعر بود یا نه؟

امیدوارم خوب سروده باشم.

این کیانا آپ نکرد گفتم خودم دست به کار شم.

تا بعد

دوستون دارم علی الخصوص کیانا جونم رو

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:24  توسط کیانا  | 

بی تو

بی تو دیشب تا سحر گریستم

به خود گفتم که من بی تو چیستم؟

ای یار گر نباشی تو در برم

مطمئن باش که فردا من نیستم

 

گفتمت : بیا و باز یار من شو

برای این دل خسته پاره ی تن شو

گفتی:مرا دگر با تو کار نیست

فکر یار دگر کن و دور  ز  من شو

 

همه شب منم و یاد و خیال تو

گر چه دانم مرا نیست دگر وصال تو

چه کنم از دست این دل عاشق

که دل برنگیرد از عشق بی زوال تو

 

رفتی و باز تنها شدم با غم

اشک و گریه باز مرا شدند همدم

خیالی نیست وقت است اجل آید

اجل چو گل است و من شبنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:29  توسط کیانا  | 

مطالب قدیمی‌تر